کد مطلب: 4265
تاريخ: جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷
منبع: گفتاري از دكتر سعيد زيباكلام درباره چگونگي توليد علم ديني
درجه: مهم
يادداشت: انقلاب اسلامي، جان و حياتش مرهون يك همچنين بازتوليد معرفتي است. اگر اين صورت نگيرد دير يا زود مستحيل ميشويم. ما خورده ميشويم. الان هم موضعگيريهاي سياسي سياست خارجي است كه يك مقدار هويت مستقل از غرب داريم. اگر آن هويت را برداريم، ما فرقي با غرب نداريم...
اشاره: آنچه در ذيل مي آيد چكيده پاسخهاي دكتر سعيد زيباكلام به دو پرسش دانشجويان پس از سخنراني در باب «چگونگي امكان علم ديني» است. اين سخنراني در 27 آذرماه 1385 در دانشگاه مذاهب اسلامي تهران ايراد شده است.
سئوال: استاد با توجه به اين كه انسان بيتعلق و بيتلقي نداريم و خالي از ذهن هم نيستيم، چگونه ميتوانيم به علوم انساني اسلامي مانند مديريت اسلامي، علوم سياسي اسلامي و غيره دست پيدا كنيم. معتقديم كه دين و آموزههاي ديني در توليد علوم جديد نقش و حضور دارد. صحبت سر اين است كه دين و آموزههاي ديني چگونه ميتوانند نقش آفريني بكنند. در بحث اقتصاد يا مديريت، عمده كساني كه داعيهدار و يا تئوريپرداز مديريت اسلامي يا اقتصاد اسلامي هستند، آمدند يكسري علوم اقتصاد يا مديريت رايج غربي را خواندند، بعد در تأليفات و مقالاتشان، آيات و روايات به آن اضافه كردند و نمونههايي از سيره پيامبر(ص) و ديگر ائمه(ع) را به همراه آن ذكر كردند. در صورتي كه مبنا را همان مبناي علوم اقتصاد يا مديريت كنوني گذاشتند و حداكثر اين كه با رويكرد به فرهنگ ديني خودمان اثري تلفيقي و يا حتي التقاطي درآوردند و عنوان آن را مديريت اسلامي يا اقتصاد اسلامي ناميدند. بحث بر سر اين است كه چون هيچ كسي خالي از ذهن نيست و با توجه به علايقش دورههاي مختلف اقتصاد، مديريت، علوم اجتماعي، جامعه شناسي، علوم سياسي كنوني را گذرانده است، اگر بخواهد در زمينههاي اسلامي آن رشته ها تحقيق كند و تأثيرگذار باشد در زماني كه دورهها و مكاتب مختلف كنوني اين علوم جديد را مطالعه كرده و قطعاً از برخي از آموزه ها و مكاتبش تأثير پذيرفته و با پيش فرض سراغ آيات و روايات مي رود يا اين كه زماني سراغ اسلامي كردن آنها ميرود و به آموزههاي ديني مي پردازد كه به آن آموزهها نزديكتر است و سعي مي كنند از اين آموزه هاي علوم غربي گريزي به دين بزند، با اين اوضاع و اوصاف چگونه ميتوانيم به علوم انساني و اجتماعي اسلامي ناب دست پيدا كنيم.
خالي از ذهن نبودن عيب نيست
خالي از ذهن نبودن، عيب نيست. فردي كه علاقهمند به حوزه علوم اجتماعي يا سياسي است مي تواند با نگاهي نوآورانه و متأثر از آموزههاي الهي تحقيق كند. چيزي كه عيب است و مايه خسران خواهد شد اين است كه بيايند ـ و اين كار طي ده بيست سال گذشته هم رايج است ـ آن را با آيات و احاديث مزين كنند. و اين مايه تأسف است. تصورشان اين است كه با چنين حركتها و رويكردهايي، در اقتصاد ميشود ، نظام ربوي را با گفتن كلمه كارمزد برطرف كنند و با انواع و اقسام كلاه شرعي، اقتصاد فعلي را بانكداري اسلامي جلوه دهند. ما در اسلام، كلاه شرعي نداريم. پيش از اين كه كلاه سر شرع و دين بگذاريم كلاه بر سر خودمان گذاشتهايم. در واقع ميفهميم كه چه كار داريم ميكنيم؛ اينها واضح، مشخص و معين است و خودمان را نميتوانيم فريب دهيم.
اما چيزهاي ايجابي كه ميتوانم بيان كنم تا دين را به التقاط و تزئين كننده علوم نكشانيم و براي علوم جديد، شال سبز و عمامه و تسبيح نگذاريم ـ از اين كارهايي كه زياد ميكنند ـ بر مي شمارم. نميخواهم بگويم كه الزاماً همه اين افراد، نيات سوئي دارند، بر عكس، اغلب اين افراد چه بسا نيات پسنديده و ممدوحي داشته باشند يا واقعاً نياتشان اين است كه در راه توليد علم ديني قدم بردارند منتها قدمها و قدشان، كوچكتر از اين كار بسيار بزرگ و سترگي است كه بايد انجام بشود؛ به نظرم در حد كمال و فهم خودشان دارند حرف ميزنند، جاي تحقير و تخفيف و تكفير نيست. خوب اين نوع رويكردها و نگاهها مردود است و جاي بحث هم ندارد.
ضرورت شناخت دقيق حوزه هاي معرفتي مربوطه
اولين كاري كه بايد انجام بدهيم اين است كه آن حوزه معرفتي را بايد بشناسيم. مثلاً اگر كسي در جامعهشناسي چنين دغدغههاي متعالي و مقدسي دارد، نميتواند بگويد كه من با جامعهشناسي كنوني كاري ندارم، ميروم جامعالمقدمات، سيوطي، مكاسب و رسائل ميخوانم و ديگر كار تمام است و علوم ديني و حكمت سرازير ميشود. ما در برخي جاها اين نوع نگرشها را داشتيم.
قدم هايي كه جواب نداد
ما حتي قدمهاي جديتر ديگري هم داشتيم و داريم منتها آنها هيچ كدام جواب نداده است. مراكزي داريم كه هم اقتصاد درس دادند و هم معارف اسلامي و اميد اين بوده كه دانشجو پس از گذراندن پنج سال يا هفت سال و استفاده از اساتيد مختلف، پس از خواندن اقتصاد و اصول فقه و روايات و آيات، بعد ناگهاني اين دو بحث با هم تركيب شوند و نهالي جوانهاي بزند و كمكم ميوههاي اقتصاد اسلامي و يا جامعه شناسي اسلامي از آن فرد ثمر بدهد. متأسفانه اين شيوه جواب نداده است. اين كه ميگويم متأسفانه، از باب زحماتي است كه يك عده در اين مسير كشيدند و عمري را در اين راه خرج كردند و با حسن نيت هم اين كار را كردند. تأسفش از اين جهت است كه اگر در آن زمان با يك فرد مطلع علمشناس مواجه ميشدند كه آيا اين شيوه جواب ميدهد يا نه؟ ديگر احتياج نبود به يك تجربه وقتگير، ناگوار و طولاني. از ابتدا هم اين پروژه، عقيم و سترون بوده است و در اين موضوع نبايد ترديد كرد. عكسش هم هست كساني كه حوزه ميروند و دروس حوزوي ميخوانند و تا سطوح خارج هم تحصيل ميكنند و بعد هم ميگويند ميخواهيم وارد مباحث جامعهشناسي، علوم تربيتي، علوم سياسي، اقتصاد، روانشناسي و مديريت شويم. لذا هر دو طرف ماجرا را داريم كه يك جور نفي آموزههاي غربي است ولي وقتي كه شروع به صحبت ميكنند در نهايت ميبينيم كه اين، مقداري روايات و احاديث است، چيز ديگري از تويش درنميآيد، آخرالامر ميشود قال الصادق(ع) و قال الباقر(ع) كه اين هم كفايت نميكند. قال الصادق(ع) و قال الباقر(ع)، بلاترديد منابع ماست اما صرف گفتن قال الصادق(ع) و قال الباقر(ع) هيچ مشكلي را حل نميكند. اين را الان هزار سال است كه ميگوييم.
ضرورت تاريخي علم شناسي حوزه هاي مربوطه
لذا بحث ايجابي در اين زمينه و اولين كارهايي كه در اين زمينه بايد صورت بگيرد اين است كه بايد علمشناسي انجام داد. بدون علم شناسي و دانستن اين كه به صورت نمونه اقتصاد، جامعهشناسي يا علوم سياسي كه جزو كلان رشتههاي علوم اجتماعي و اسلامي هستند، چيست و علم شناسي آن حوزههاي خاص چيست نمي توان وارد ميدان شد. ابتدا بايد بدانيم و در اين زمينه تحقيق كنيم. يعني كسي كه دغدغه جامعه شناسي اسلامي دارد، حتماً بايد سير تحول و تطور جامعه شناسي موجود غربي را كار بكند نه به مدد جزوات دانشگاهي! به مدد منابع لاتين و غربي!
ضرورت مطالعه عميق و استفاده از منابع لاتين آثار متفكران اصلي
با اين جزوههاي گلابي كه غالب اساتيد در دانشگاهها بر سر دانشجويان ميريزند، چيزي درنميآيد. رك گفتم! خلاص! اين يك گام. دوم اين كه خود جامعهشناسي را پس از مطالعه و تحقيق فراوان ـ كه از مفروضات اوليه سخنان من است و اگر كسي جامعهشناسي موجود را نداند، نخواهد دانست كه دنبال توليد چيست؟ چي را درست كند؟ قصد دارد نمونه ديگرش را درست كند ـ در سطحي فراتر از برنامههاي قلابياي كه ما در دانشگاهها داريم پيگيري ميكنيم، كاملاً متفاوت، عميقتر و كلانتر. يعني اين كه منابع اصلي دوركيم و ديگران را مطالعه كنيم. با اين جزوهها و كتابهاي ترجمه مغلوط افراد متفرقهاي كه اكثراً آثار علوم انساني و اجتماعي را در ايران ترجمه ميكند، از دل آنها چيزي درنميآيد. چند سال از دكترايتان بگذرد و برخي از منابع را به انگليسي بخوانيد و بفهميد و بعد ترجمه فارسياش را جلوي خودتان بگذاريد. آن وقت با خودتان ميگوييد كه دوركيم كي اين حرفها را زده است؟ كجا؟ بنابراين اين مسأله فوقالعاده مهم است. بنابراين تاريخ تطور آن حوزه، دانستن خود آن زمينه به نحو قابل اتكا و قابل قبول مهم است.
ضرورت علم شناسي فلسفي و روش شناسي و ارزش شناختي علوم
سوم اين كه در روششناسي و معرفتشناسي آن حوزه، شروع به كار نماييم و فراتر از دوركيم، وبر، كارل ماركس و جانشينان اينان برود. يعني سعي كند با علمشناسي، نه به معناي تاريخياش كه گفتم، بلكه به معناي فلسفي و روششناختي و ارزششناختياش، كه ارزشهايي كه درون جامعهشناسي به صورت ظريفانه و پنهاني وجود دارد، بشناسد و دريابد. بنابراين ارزششناسي آن حوزه علمي، فوقالعاده مهم است. تلقيهايشان از انسان، جهان و ارزشها بدانيم.
علوم جديد يكپارچه نيستند
شايد تصورمان اين باشد كه غربيها يك جامعهشناسي دارند، يك نظريه راجع به عدالت دارند، يك نظريه راجع به آزادي، تورم، افسردگي و غيره دارند. ابداً اينطوري نيست. اين از بيخبريهاي شديد ماست. وقتي كه جامعهشناسي و انديشههاي سياسي را خوب كار بكنيد متوجه ميشويد كه چقدر نظريههاي متغاير و در برخي موارد متخالف و در بعضي موارد متعارض وجود دارد. بايد تلاش بكنيد كه در يابيد چرا نظريههاي متفاوت و متخالف ارائه شده است؟ چرا همزمان و در يك دوره و عصر و قرن و در يك قوم، كارل ماركس و جان استوارت ميل با اين كه هر دو مال يك زمين و زمان هستند، نظريههاي اجتماعي و سياسي شان به مقدار زيادي در نقطه مقابل هم قرار دارند؟ روي اين زمينهها كار كنيد. بعد خواهيد ديد كه يك ارزشها و مسائلي براي كارل ماركس ارزش بوده و بعد، آنها به صورت نظريه وارد نظام فكرياش شده است و بدين صورت كلي اختلاف بين اينها به وجود مي آيد.
ما از سر جهل و بيسواديمان همه چيز غرب را يكپارچه و يك تافته واحد ميبينيم، فرورفتن و كاويدن آن ارزشها و انسانشناسي، ارزششناسي و هستيشناسي و فرجام يا غايتشناسي يكايك اينها فوقالعاده مؤثر است. مقداري از اين كارها را بايد به مدد فلسفه علوم طبيعي ابتدائاً و سپس به مدد فلسفه علوم اجتماعي انجام بدهيم. اما پس از اينكه بر فلسفه علوم اجتماعي نائل آمديد و آگاه شديد و برخي آثار را خوانديد، بعد متوجه ميشويد كه چقدر تفاوت نظر و تعارض و تخالف وجود دارد! اينها به كجا برميگردد! خود غربيها به شما ميگويند. مقداري از راه را شما نياز نداريد كه از كسي كمك بگيريد و اين مقدار راه ميتوانيد با يك غربي كه فيلسوف علوم اجتماعي است، برويد. مثلاً انسان اقتصادي كه فلان نظريهپرداز مطرح ميكند اين مشخصات را دارد ولي مال كينز آنطوري است، مال نيدمن به گونهاي ديگر است. خود آنها به شما ميگويند.
از يك جا به بعد، يعني بعد از انجام اين علمشناسي حوزه خاص، آن وقت ساختار و قيافه جامعهشناسي براي خودتان عوض ميشود و شكل ديگري پيدا ميكند. از آنجا به بعد ميتوانيد بگوييد كه ما راجع به انسان، چه ميگوييم، الگوهاي ما و معارف ديني ما راجع به انسان، دنيا، مال و ثروت چه ميگويند؟ آن وقت ميبينيد كه چقدر با تلقيهاي آدم اسميت تفاوت دارد و بلكه تعارض دارد. و بعد ميگوييد كه خوب! وقتي مبنا بر رقابت انسانها براي كسب بيشتر مال و ثروت بگذاريد، عجب نظريه هاي اقتصادي از آن در ميآيد. اما اگر مبنا را بر رقابت و تكاثر ثروت نگذاريد و بر چيزهايي كه قبول داريد بگذاريد، آن وقت نظريهپردازيهاي شما عوض ميشود. آن وقت براي حل معضلاتي كه در جامعه با آن مواجه هستيد، تورم، گراني، بيكاري، رانتخواري، استثمار و در حوزه جامعهشناسي سياسي آلودگيها و مفاسد و مشكلات دولتمردان و حاكمان، بيتفاوتي سياسي مردم، بزهكاريهاي سياسي احزاب كه معضلات عيني جامعه شماست، سعي ميكنيد با توجه به شناختي كه از جامعهشناسي داريد و نيز از معارف و آموزههاي ديني داريد، با اتكاي به آنها و با اين شناخت، براي حل معضلات جامعهتان تلاش مي كنيد.
نظريه يعني تلاش براي شناخت معضلات جامعه
تا به حال شنيدهايد كه نظريهها عبارتند از تلاش عالمان براي شناخت معضلات اجتماعي، اقتصادي و سياسي و امثال آنها. يعني ما يك پديده هاي به نام تورم يا گراني يا توليد ناخالص ملي كم يا فساد داريم كه بايد برايش فكر كنم. غربيهايي كه نظريه پردازي مي كنند براي اين است كه ميخواهند پديدهها و معضلاتي كه با آن مواجه هستند را بشناسند و پس از شناختن، به حلشان بپردازند. نظريهها يك چيزهايي از آسمانها نيستند كه يك دفعه بتوانند مشكلات ما را برطرف كنند. خيلي ساده شروع كنيم براي شناخت معضلات مبتلا به جامعه خودمان و بعد حل و رفعاش كنيم. اين اقدام يعني نظريهپردازي. اينجور نيست كه ما پس از خواندن ده بيست جلد كتاب نظريهپردازي را شروع كنيم و ديگر از امروز به بعد، نظريهپردازي كنيم. اساساً خود اين ناهنجاري را ديدن، اين كه خودتان يك پديداري را ناهنجاري ببينيد، منوط به آن شبكه ارزشي و بينشي شماست. شما اگر فقر را، نابرابريهاي اجتماعي را معضل بدانيد، ميرويد سراغ اين كه چرا در جامعه بوجود ميآيد؟ چه شده است كه نابرابريهاي اجتماعي ظرف شانزده سال گذشته جامعه امروز ما، بيشتر شده است ولي اگر شما از ابتدا چيزي به نام نابرابريهاي اجتماعي را چيز منفي و مذمومي ندانيد، اين دانستن و ديدن معضلات برميگردد به نظام ارزشي و بينشي شما. ممكن است كه با امكانات ديگري كه در فرهنگ ما وجود دارد مثل صله ارحام، بتوان برخي از معضلات رواني و روانكاوي و روانشناختي را حل و برطرف كرد. پيوندها و پيوستگيهاي خانوادگي يكي از منابع ماست.
اساساً نگاه به علوم به منزله چيزها يا پديدههاي منعزل و جداشده، اساساً غلط است. تمام پديدارهاي اجتماعي، سياسي، فردي، اقتصادي، بلا استثناء يك خاستگاه، زمينه و بستري دارند. آنها را بايد آنجا شناخت. و در آن خاستگاههاست كه نظريهها ساخته ميشوند. تمام نظريهپردازها تلاشي است براي شناختن معضلات مبتلا به آن جامعه و تلاش براي منحل كردن آنها. ميتوان با اين تجهيز و مراحلي كه عرض كردم سراغ شناختن معضلات و حل آنهارفت. يقيناً اين نكاتي را كه به اختصار گفتم و خيلي از جزئيات را نگفتم، چيزي نيست كه ظرف چهار سال و پنج سال و هفت سال به دست بيايد.
راه طولاني
گاهي اوقات به دانشجويان سال اول برخورد ميكنم، كه ميگويند آقاي دكتر! من ميخواهم جنبش نرم افزاري راه بيندازم. ميخواهم توليد علم بكنم. از اين افراد زياد سراغ دارم. دانشجوياني كه با يك دنيا عزم و اراده و با يك دنيا خلوص. راه طولاني است. انتظار اينكه حالا، در طي سه سال پنج جلد كتاب را بخوانيم و در دو سه تا سمينار و كلاس و دوره شركت كنيم و بعد بگوييم كه حالا ديگر وقتش شده است: من الان فلان نوشته را كه گبر نصاراي فلان شده نوشته را اصلاح ميكنم درست نيست و اينجوري كار پيش نمي رود. عمر ميخواهد.
اين كه گفتم تاريخ تطور علوم اجتماعي را كه مال غرب است بشناسيد براي اينكه يك خرده بفهميم كه كارل ماركس يك دفعه و يكباره مشهور نشد. اين آدم چي فكر ميكرده است؟ ما چيزي به نام تاريخ عقايد (Historical Ideas ) و سير تحول و تطور انديشهها به صورت جدي در ايران نداريم. در هر حوزهاي كه ميخواهيد كار جدي بكنيد، خواندن سير تحول و تطور آن حوزه، چشمان شما چندين برابر بازتر و هوشيارتان ميكند كه عجب! فلاني آن زمان اين حرفها را ميزده است؟ بعد اين اتفاقات افتاده و تغيير و تعديلها رخ داده و حالا دارد اين حرفها را ميزند. پس اين وحي منزل نيست. خودش هم شك و ترديدهايي داشته است. وقتي كه شما سير تطور فردي را بخوانيد دنبال قهرمان نميگرديد. بايد احساس اعتماد به نفس بكنيد. لذا همه اين چيزهايي را كه فكر ميكنيد بنويسيد و پاي هر نوشته هم تاريخ بگذاريد. براي چاپشان عجله نكنيد. يعني پس از مطالعات و تحقيق، شروع كنيد به نوشتن و نگوييد كه من! نميتوانم. بايد خواند، فكر كرد و نوشت و پس از علمشناسي آن حوزه و سيري كه گفتم، سراغ معضلات مبتلا به جامعهمان برويم. اين راه براي كساني است كه چنين اعتقادي دارند و ميخواهند كاري كنند.
سئوال: با اين حساب و با مطالعات عميق، علمشناسي، فلسفه آن علوم و فلسفه علوم اجتماعي و محدوديت وقتي كه دانشجويان در دانشگاهها دارند چگونه ميتوان اين مباحث را جمع كرد.
- جمع آن فقط با ممارست، جديت و با عمر گذاشتن حاصل ميشود. نميدانم كه شما چقدر مرحوم علامه طباطبايي را ميشناسيد ولي گاهي اوقات كه خودم در حوزه، راجع به مرحوم علامه طباطبايي صحبت ميكنم جديد است و حسابي گوش ميدهند. مرحوم علامه در زماني كه خيليها مشغول زنده باد، مرده باد ، مشغول سخنراني و خطابه و خيلي از كارها بودند، اگر آن دوران را مطالعه اجتماعي بكنيد و وضعيت آن دوران را بدانيد شايد خيلي خوب هم باشد و محمدحسين طباطبايي طلبه جوان و بينشاني بوده كه در آن شرايط ميبيند حزب توده و انديشههاي ماركسيستي خيلي جدي در جامعه فرهنگي به معناي مرسوم خودمان يعني معلمان و آموزش و پرورشيها، و هم در جامعه ارتشيان ما (افسران تودهاي معروف بودند همچنان كه فرهنگيان تودهاي معروف بودند) يعني تشكلهاي بزرگ صنفي درست ميكردند، اين قدر طرفدار پيدا كرده بودند و كار ميكردند. بروشور در سطوح مختلف داشتند. كارگران بروشورهاي مخصوصي داشتند كه يكجور ارتباط عاطفي با آنها برقرار ميكرد. با معلمان يكجور ديگر و با ارتشيان هم به گونهاي ديگر و هكذا. و بسيار هم مؤثر واقع ميشد. به تعبير «بلسان قومهم» قشنگ حرف ميزدند. مرحوم علامه طباطبايي، احساس خطر ميكند تمام عمرش را ميگذارد براي اين كه ماترياليسم را بشناسد. تك و تنها. نه فقط تك و تنها، بلكه زماني كه يك مقدار مطالعاتشان به جايي رسيد كه قابل عرضه بود و ميتوانست براي عدهاي مطرح يا صحبت بكند و مغالطات فلسفي ماترياليسم را بيان بكند، به سرعت از طرف مرجعيت تامه حوزه به ايشان اخطار داده شد كه يا دروس حوزويتان را ادامه ميدهي يا شهريهات قطع ميشود. شهريه طلبه، همه چيز طلبه است چرا كه شئون مالي ديگري ندارد. مرحوم علامه ميايستد و آن درس و بحث فلسفي خودش را ادامه ميدهد. آن وقت يكي از شاگردانش ميشود شهيد مطهري. بحثهاي فلسفي ميكرده تا بتواند روياروي اين جريان سياسي اجتماعي فلسفي فرهنگي بايستد. يك عمر كار ميكند. بعد از انقلاب كه فوت ميكند تازه ايشان به واسطه حضرت امام(ره) و تجليلي كه از ايشان به عمل ميآيد، يك مقداري شناخته ميشود. عموماً از اين جهت، با توجه به فكر و انديشهام ميگويم كه، خيلي ما راه داريم تا از لحاظ سازمان دهي به جا، مناسب و مؤثر و تشكيلاتي شدن به آنها برسيم. ميخواهم بگويم اين طور نيست كه يك جريان حاضر و آمادهاي باشد كه كالاهاي معرفتي را مصرف كند، يا راه شسته رفتهاي آماده است. راه بسيار طولاني، پرسنگلاخ و بيحمايت. حمايتي هم از شما شايد نشود.
ضرورت تغيير وضعيت كنوني حوزه ها و دانشگاه هاي ما
حوزه كماكان و تقريباً در فقه فردي گرفتار است. دانشگاه هم كه رو به قبله غرب است. همان مترجمين و مفسرين آثار غربي ها. حوزه در واقع يكجور آب به آسياب دانشگاه ميريزد با كاري نكردن و يا كماكان اين همه انرژي و هزينه را صرف كردن يكي از مهمترين محصولاتش ميشود توضيحالمسائل. ما با رسالههاي علميه ميخواهيم نظام تربيتي منحط شتر گاو پلنگيمان كه در مذهبيترين مدارس ما، بدترين و مستهجنترين كالاها رد و بدل ميشود آن هم توسط دختران چادري يك چشم(!) با رسائل و مكاسب و رسالههاي علميه ميخواهيم آنها را اصلاح كنيم؟ اقتصاد ما كاملاً با بانك جهاني و صندوق بينالمللي پول اداره ميشود! اقتصاد ما عمدتاً و اكثراً و قاطباً و عليالعموم با توجه به شاخصها و راه كارهاي صندوق بينالمللي پول، اين دو بزرگترين نهاد نظام سرمايهداري بينالمللي آمريكايي اروپايي اداره ميشود. تا زماني كه اوضاع حوزهها و دانشگاههاي ما همين است وضعيت مان اينگونه است.
بازتوليد معرفتي، لازمه حيات انقلاب اسلامي
انقلاب اسلامي، جان و حياتش مرهون يك چنين بازتوليد معرفتي است. اگر اين صورت نگيرد دير يا زود مستحيل ميشويم. الآن هم در موضعگيريهاي سياسي سياست خارجي است كه يك مقدار هويت مستقل از غرب داريم. اگر آن هويت را برداريم، ما فرقي با غرب نداريم. فقط بعضيهايمان خود را ميپوشانند. نظام اقتصادي ما را تحزبمان را تكاثر ثروتمان را نظام بانكي و ماليمان را نگاه كنيد. چه فرقهايي با غربيها داريم. و اين راه، (راه توليد علم و جنبش نرم افزاري) راه مقدس، طولاني و اجرآميز است و ابداً راه شسته رفتهاي نيست. از لحاظ زماني، بايد براي آن نسلي حساب بكنيد، حداقل اين كه اين نسل بايد كار بكنند. اگر دو سه نسل مجدّانه كار كنيم آن وقت آرام آرام، يك آثاري در ميآيد كه نسلهاي بعدي به اينها نگاه كلاسيك ميكنند. مثل امروزه كه غربيها به كتاب «سرمايه» كارل ماركس يا «تقسيم اجتماعي» دوركيم نگاه ميكنند. آنها هم فكر نميكردند كه دارند سنگ بنا ميگذارند. نه هيوم، نه كانت، نه دوركيم، نه ژان ژاك روسو، مونتسكيو، هيچ كدامشان اين فكر را نميكردند.
بنابراين اصلاً راه كوتاه و شسته رفتهاي كه فكر كنيد، بعد از ده بيست سال، يك گلزاري ميشود. ما در چند صد سال در اين زمينهها استراحت كامل، بلكه تعطيل كامل بودهايم. لذا راه، راه بسيار طولاني است و مقدس. عزم و اراده مي خواهد، تفكر، تحقيق و مجاهده.
منبع: ماهنامه فرهنگی تحلیلی راه، شماره دوم، اردیبهشت 87